جوگیریی از نظر اخلاقی ناپسند است، اما زندگی در حاشیههای دور توزیع نرمال نیز هزینهبر است.
توضیح بدیهی: هر وقت از اخلاق صحبت میکنم، منظورم اخلاقِ خودم است.
توضیح غیربدیهی: از «جوگیری»، جوِ عامگیری مد نظرم است: پیرو مدِ روز شدن، تبعیت از آنچه همهگان میانجامند.
مرتبط: چهار انحراف از معیار آن طرفتر
July 17th, 2008
رازآلودگی شیداییآفرین است!
July 14th, 2008
جان عمهتان به دعوتنامههایی که از شبکهی اجتماعیی «یاری» Yaari میآید پاسخ ندهید - بلکه اسپم اعلامشان کنید!
دستِ کم چند دلیل برای «نه!» گفتن به این شبکه وجود دارد:
۱) با عضویت در یاری به حجم اسپم دنیا اضافه میکنید! یاری موقع ثبتنام رمز ورود ایمیلتان را میگیرد و آنگاه برای کسانی که در فهرست تماستان وجود دارد بدون اجازهی شما دعوتنامه میفرستد. (این ادعایام مطابق با گفتههای نوشتههایی است که در زیر لینک دادهام. خودِ من یاری را آزمایش نکردهام.) امیدوارم نپرسید این کار چه ایرادی دارد.
۲) شما حاضرید رمز عبور ایمیلتان را به یک شبکهی ناشناس بدهید؟ حالتان خوب است؟
۳) یاری شبکهای هندی برای هندیهاست. شما هندی هستید؟
اینجاها را هم بخوانید تا از تجربهی مستقیم دیگران بهرهمند شوید: [۱] [۲] [۳]
July 13th, 2008
خداوند به هزارتو راه یافت. بخوانید جلوهی حضورش را!
من نیز قرار بود چیزکی بنویسم، اما وحی آمد که بایست! دست نگه داشتم.
پیغام خصوصی به میرزا: امید را از دست مده که بزرگترین گناهان است!
July 12th, 2008
حماسهی با شکوه ۱۸ تیرْ روز انفجار گاز اشکآور و تفهیم مقتدرانهی «رییس اینجا کیه!» را به دانشجویان خوشخیالِ سوسولِ غیرانقلابی و دیگر اقشار زحمتکش جامعه تبریک و تهنیت عرض نموده از خداوند متعال خواستاریم حجم قیر مذاب و اَن بر حقاش را در جامعه زیاد بفرماید - آمین و اینا!
«از طرف جمعی از اکثریت ۱۷ میلیونی»
July 11th, 2008
دو مشکل در آمریکای شمالی بیداد میکند(*):
۱) چاقیی مفرط
۲) جنون جلسهگذاشتن
اگر مواظب نباشی، همهی وقت مفیدت را در جلسههای بیسرانجام خواهی بود.
مثلا یکی از استادهایام را در نظر بگیرید. ما هر هفته جلسهای یک ساعتهی گروهیای با هم داریم. همیشه هم مشکل این است که معلوم نیست چه کار بکنیم تا حوصلهی آدمها سر نرود. ایراد کار از اینجا آب میخورد که استادم روی دو زمینه پژوهش میکند که در عمل به هم ربطی ندارند. در نتیجه افرادی که به زمینهی اول (روباتیک) علاقه دارند حوصلهشان از بحثهای زمینهی دوم (بینایی ماشینی) سر میرود و برعکس. برای رفع این نقیصه(!) ما جلسات دیگری هم داریم تا راجع به موضوع تخصصیی خود صحبت کنیم. مثلا فعلا قرار است یک گروه مطالعه برای فلان موضوع خاص روباتیکی داشته باشیم.
دردسر اینکه من زمینههای علاقهی دیگری هم دارم و به همین دلیل مجبورم در جلسات رنگ و وارنگی شرکت کنم. مثلا یکیاش همان سخنرانیهای چایخوران است که چهار روز در هفته برگزار میشوند. استاد دیگرم فعلا مسافرت است اما اگر نبود یکی دو جلسه هم با او میداشتم.
خلاصه بگویم: شما را نمیدانم، اما شرکت در جلسات بهترین کاری نیست که میتوانم انجام دهم.
هفتهی قبل به استادم پیشنهاد کردم که بیاییم و جلسات این گروه را یککاسه کنیم. به این صورت که یک جلسهی عمومی داشته باشیم و دو جلسهی تخصصی (روباتیک و بیناییی ماشینی) بگذاریم پس و پیشاش. کاری شبیه به defragکردن هارد دیسک! اینگونه زمانهای زاید بین جلسات -که آدم را قهوهواجب(!) میکند- کمتر میشوند.
در ضمن برای اینکه خیلی خستهکننده نشود بهْ اینکه بیاییم و هر کدام از جلسهها را نیمساعته بکنیم. در نتیجه کلِ ماجرا میشود یک ساعت و نیم و برای شخصای که تنها به یک موضوعِ تخصصی علاقه دارد زمانای که لازم است کنار بگذارد تا خلاصی یابد میشود یک ساعت - که معقول است.
حالا این هفته پستداکاش ایمیل زده و گفته برنامهی گروه سه جلسهی یک ساعتهی پشت هم است! من اعتراض میکنم و میگویم اینگونه خیلی خستهکننده خواهد شد، جواب میدهد میتوانیم چایی بخوریم وسطش! عجب!
فعلا شاکیام!
(*): طبیعی است که این دو مشکل نه یگانهاند و نه بدترینشان!
July 7th, 2008
تولدت مبارک!
July 5th, 2008
چند ساعتِ پیش نامهای دریافت کردم راجع به طرح جدید پیشنهادیی کنگرهی امریکا که به احتمال زیاد تاکنون دربارهاش شنیدهاید. پیشنهاد این طرح تحریمهای شدید اقتصادی و سیاسیی ایران است. از جمله بخشهای این تحریم، منع واردات بنزین خواهد بود.
بعضی بر این باورند که چنین طرحای معادل با بستن راه دریایی ایران خواهد بود (در واقع تا جایی که من فهمیدهام این پیشنهاد از اولمرت نخستوزیر اسرائیل است و نه الزاما آنچه در خود طرح پیشنهاد شده باشد). نتیجهی چنین عملای اعلان جنگ به ایران خواهد بود. نمیخواهم از تبعات احتمالیی جنگ بنویسم که هر عاقلای نیک میداند.
طبیعی است که گروههای صلحجویی به پا خاستهاند و با این طرح مخالفت کردهاند. یکی از این گروهها، گروهای است که توسط Medea Benjamin و علی نصری هدایت میشود و قرار است دوشنبه و سه شنبه به کنگرهی امریکا بروند و اعتراض خودشان را اعلام کنند. اینکه اعتراضشان به چه صورت خواهد بود و شما چه کمکای میتوانید بکنید در نامهی آنها -که من در زیر خواهم آورد- مشخص شده است. به طور خلاصه قرار است شما نامهای بنویسید و بگویید که شرایط ایران پس از جنگ چه بد خواهد شد و آنها هم آن را بلند بلند بخوانند!
چند نکته:
* من از جزییات طرح پیشنهادی بیاطلاعام. چند لینکای را که در زیر معرفی خواهم کرد به توضیح بیشتر طرح میپردازند اما بدانید که درک من از تبعات سیاسیی این طرح دستِ دوم است.
* من نمیدانم کاری که علی نصری و Medea Benjamin خواهند کرد چقدر مفید خواهد بود. اما به نظرم اگر اندکی به فایدهاش امید داریم لازم است کمکشان کنیم.
* در نهایت من نه علی نصری را میشناسم و نه گروهای که با آنها همکاری میکند. فعلا خوشبین هستم و امید دارم که در کارشان موفق شوند.
* اگر وبلاگ دارید، در اینباره بنویسید.
چند لینک مربوط:
* Stop The “Iran War Resolution”
* US Congress seeks to declare war on Iran with HR 362 and SR580
* Possible results of of a US strike on Iran: 2.6 million people killed
* Ron Paul on Iran
نامهای که دریافت کردهام:
Dear Friends, Salam
As you know, there currently is a resolution (HR 362) in the U.S Congress implying a Naval blockade of the strait of Hormoz in order to stop all shipments of refined petroleum products from reaching Iran. If passed (and there is a big chance that it does), this resolution will not only have disastrous consequences on the Iranian economy but will also greatly increase the chances of a military confrontation between the two countries.
This resolution has caused a lot of anxiety in the anti-war movement in the U.S. A few days ago, I was contacted by one of the leading peace activists in the U.S “Medea Benjamin” and we planned to go to the U.S Congress next week and try to change the mind of some of the Congresspeople who support this bill.
She has also asked me to ask Iranians to each write a personal statement about how the economic sanctions and military actions will negatively affect their lives (economically, politically, socially…etc) and what other consequences these policies will have on the Iranian society, the future of their country and their perception towards the United-States. These statements will be read in public outside of the Congress next Tuesday and Wednesday and probably be handed to the Congresspeople after the Congressional hearings on Iran.
So, I would like to ask for your assistance to spread the word and collect as many statements as possible from Iranians (especially from those who live in Iran). The length of the statements does not matter, what is important is the message that the Iranian people are sending to the American people and politicians.
If it is possible for you to provide this assistance, please Email you statements to me at (alinsr@gmail.com) before Sunday night (July 6th/08), North American E.T, as we are leaving for Washington D.C on early Monday morning
We sincerely believe that these statements WILL make a difference even if we succeed to turn just a few votes around.
Waiting to hear from you,
Warmest regards.
Ali Nasri
Roads to Peace
July 5th, 2008
نمیخواهم بیادب، مغرور یا از خود-راضی جلوه کنم، اما برایام جدا این سوال پیش آمده که چرا دانشگاه امیرکبیر تصمیم گرفت گروه فلسفهی علم راه بیاندازد؟
مشکل چیست؟
مشکل استادهای این رشته هستند. شش استادی که به عنوان اعضای اصلی گروه فلسفهی علم معرفی شدهاند چنین تحصیلاتی دارند: چهار نفر «دکتری فلسفه اسلامی»، یک نفر «دکتری فلسفه و کلام اسلامی» و یکی هم «معادل دکتری از حوزه علمیه قم».
پنج استاد همکار هم هیچکدام فیلسوف حرفهای نیستند: فیزیک، ریاضی، مهندسیی پزشکی، مهندسی کنترل (در واقع وجود این افراد بسیار هم خوب است اگر هستهی اصلیی گروه فیلسوف حرفهای بودند).
نگاهای به سابقهی تحصیلیی اعضای اصلیی گروه نشان میدهد که هیچکدام ربط مستقیمی به فلسفهی علم نداشتهاند. بعضیهایشان فلسفهی علم درس دادهاند ولی در این زمینه پژوهش مربوطی نکردهاند. نزدیکترین ربط اینان به فلسفهی علم کارهایی است از جمله ترجمهی یک کتاب فلسفهی علم، داشتن کارشناسیی ارشد در فلسفهی غرب از دانشگاه تهران، «تالیف مقالاتی در باب حرکت، برهان حرکت و مبدا و معاد»، «سخنرانی در دو همایش که توسط دانشکده فیزیک دانشگاه امیرکبیر برگزار شده بود در زمینه فلسفه علم» و «اشتغال به پژوهش در معرفتشناسی و فلسفه علم» (نتیجهاش؟) و همین!
دستِ کم باور من این است که تا وقتی در زمینهای پژوهش نکرده باشی نمیتوانی به خوبی آن را درس بدهی و در نتیجه هیچ نمیدانم که این استادان که نه زمینهی تخصصیشان فلسفهی علم است و نه حتی پژوهشای مرتبط انجام دادهاند به چه دلیلای نیت کردهاند که به دانشجویان بیچاره فلسفهی علم بیاموزانند.
من مخالف وجود گروه فلسفهی علم در دانشگاه امیرکبیر یا هر جای دیگری نیستم - که اتفاقا به نظرم گروه مفیدی میتواند باشد. در ضمن من مخالف درس دادن این افراد هم نیستم. اما اعتقادم بر این است که تحصیلکردگان فلسفهی اسلامی بهتر است استادهای زیر شاخهای باشند از گروه فلسفهی دین یک دپارتمان فلسفه (بگذریم که اگر نگاه اینان به اسلام، دروندینی باشد آیا اصلا میتوانند زیرشاخهی فلسفه در نظر گرفته شوند یا بهتر است به دپارتمانهای دیگر کوچ کنند).
آیا ایران در زمینهی فلسفهی علم به طور خاص و فلسفه به طور عام دچار قحطالرجال است؟ واقعیت این است که «تصورم» این است که تعداد ایرانیانی که در زمینهی فلسفه پژوهش یا تحصیل میکنند بسیار کم هستند. اما بر این باور هم نیستم که اینهمه دچار کمبود باشیم که نتوانیم شش نفر مناسب این کار بیابیم. وضع اینقدر بد است؟ اگر اینقدر بد است، چرا وقت خودمان و دیگران را تلف کنیم؟ اسم این گروه را بگذاریم «گروه معارف و حکمت اسلامی» و خیال همه را راحت کنیم!
* گروه فلسفهی علم دانشگاه امیرکبیر
نکتهی اضافه: کامنت شخصای به نام رهگذر در وبلاگ حامد قدوسی توجه مرا به این سایت جلب کرد.
June 30th, 2008
گاهی سولوژن دلاش برای نوشتههای اینجوریاش تنگ میشود: تردید اگزیستانسیالیستی!
June 28th, 2008
در بحثای طرف به عقیدهای باور داشت. عقیدهاش را دیگران نقد کردند، باز هم عقیدهاش را با رنگ دیگری بیان کرد. برایاش ثابت کردند که پایهی استدلالاش غلط است، مثال تجربی آوردند، از روانشناسی آدمها صحبت کردند اما مرغ همچنان یک پا داشت!
من به شخصه از رو رفتم. پافشاریی بعضیها بر حرف نادرستشان ستایش برانگیز است!
(و یک نکتهی غمانگیز: تجربه نشان داده است آدمهای متعصب کم و بیش موفقتر از آدمهای بدون هیچ تعصبای هستند. این حرفام را باید دقیقتر بگویم و مثال بیاورم که بافت ادعایام کجاست، اما به نظرم چنین چیزی میآید. کمی پافشاری روی حرفای که میزنی، حتی اگر به نظرت خیلی هم درست یا عادلانه نیاید در نهایت به نفعات خواهد بود.)
June 26th, 2008
خیلی اتفاقی فهمیدم دکتر محمد حسن شناسا چندی پیش فوت کردند. خدا رحمتاش کند!
چندان او را نمیشناختم؛ نه کلاسای با او داشتم و نه حتی برخورد مستقیمای. گاهی چیزهایی از او میشنیدم، اما نه بیشتر.
این اتفاق با وجودی که مرا چندان ناراحت نکرد اما به فکر فرو برد. نکتهی غمانگیز ماجرا این است که مرگ وقتی میآید که انتظارش را نداری. و حتی اگر انتظارش را بکشی، باز هم فرقای ندارد. رفتن کسای که دوست میداری در هر حال غمآور است. میزان غماش بستگی دارد به احتمال دیدار مجدد: جدایی دو دوست هنگام رفتن به دو مدرسه یا دانشگاه مختلف در یک شهر این قدر ناراحتکننده است، مهاجرت و رفتن به کشوری دیگر ایــــنقدر و مردن با توجه به میزان باور به آخرت بین ایــــــــــــــنقدر تا ایــــ………….. ناراحتکننده است (مقیاسها لگاریتمی است).
بگذریم … با اینکه مرگ یکی از مهمترین دلنگرانیهایام است، اما دوست ندارم دربارهاش چیزی بنویسم. میترسم با نوشتن از او تصور کند که به استقبالاش رفتهام. دلام میخواهد او مرا و هر که من میشناسم از یاد ببرد!
به هر حال … همهی اینها را گفتم تا برسم به این نکته که چه خوب میشود پیش از آنکه زیاد دیر شود خاطرههایی دربارهی آدمهایی بنویسیم که به نظرمان باید بیشتر ازشان حرف زده شود. آدمهایی که در زندگیمان تاثیرگذار بودهاند، خیلی وقتها به یادشان هستیم، اما کمتر خاطرهی مکتوبای از آنها وجود دارد. برنامهای دارم برای نوشتن از بعضی از آنها. کی برآورد شود، نمیدانم!
شما هم در وبلاگها و دفترهای خاطراتتان بنویسید!
June 25th, 2008
در ابتدا خداوندگار بود و ده فرماناش،
آنگاه ورق برگشت و پروردگار قضیهای شد برای توصیف گیتی،
و سپس پروردیار به مقام فراقضیهای برای چرایی کیهانمان کاهیده شد،
و اینک نه بیش از شمعای در سقاخانهای (همانگونه که شمعای سرِ شامای عاشقانه).
جایی برای پروردگار گذاشتهایم؟ بیش از مجموعهای اندازهناپذیر؟
June 24th, 2008
های ملت،
پروردگار نمیپذیره که این بیناموسیها صورت پذیره!
June 20th, 2008
چرخ زمانه گشت و گشت تا دخترکِ شانهی آفتابِ محبوب عام و خاصای که جمال و کمالاش جای چون و چرایی بر ستارهی آیندهی تئاتر و سینماشدناش نمیگذاشت در فلان دانشکدهی مهندسی خشکآباد قبول شد. اینکه چه غلغلهای به پا شد و عاقبت بر آن مردمان چه گذشت بماند که بماند!
June 19th, 2008
آیا راهای میشناسید برای تشخیص اینکه در حال رویابینی هستید یا که بیدارید؟
June 18th, 2008
همان روزگاری که تودهی نگفتهها آنقدر قلمبه میشوند که حلقات را چنان پر میکنند که از سکوت سرشار شوی.
June 14th, 2008
آخر نفهمیدیم عرقریختنهایمان باعث تولید endorphin شد یا نه، اما میدانیم که لذتای بردیم قابل ملاحظه!
پسانوشت: و بعدترش حالمان گرفته شد به کرات!
June 13th, 2008
دکتر باطنی را میشناسید؟ مقالهی «فارسی زبان عقیم»اش را خواندهاید؟
محمدرضا باطنی در این مقاله ادعا میکند که زبان فارسی زایا نیست. منظورش از زایا این است که بتوان کلمات جدید از ریشهی فعل به دست آورد. او میگوید که در زبان فارسی تنها فعلهای ساده زایا هستند ولی مشکل این است که ما دیگر در زبان فارسی فعل ساده ایجاد نمیکنیم و مجموعهی فعلهای سادهای نیز که در حال حاضر به کار میروند بسیار محدود است. امروزه ما به جای فعلهای ساده از فعلهای مرکب استفاده میکنیم که زایا نیستند. مثلا همین «استفاده میکنیم» زایا نیست: یعنی نمیتوان مثلا صفت فاعلی، مفعولی و غیره از از آن بیرون کشید.
حالا میپرسید زایابودن زبان به چه درد میخورد؟ کارش این است که اجازه میدهد دامنهی کلمههای ممکنای که در زبان فارسی به کار میبریم بیشتر شود. اهمیت این موضوع از نظر او در کاربردهای علمی و تخصصی است که ما خیلی راحت دچار کمبود کلمهی تازه میشویم در حالی که در زبانای چون انگلیسی به سادگی میتوان با افزودن پسوند یا پیشوندی آن کلمه را در معنای تازه و مرتبطی به کار برد (مثلا form، forming، formable، formalizing و formation را بنگرید).
پیشنهادش چیست؟ ایجاد فعلهای سادهی جدید با ساخت مصدر جعلی (یا «مصدر تبدیلی» به قول او). مصدر جعلی هم همان است که «یون» را تبدیل به «یونیدن» میکند و پس از آن ترکیبهای «یونش»، «یونیده»، «یونیدگی» و … را ایجاد میکند (مثالها از مقالهی اصلی هستند).
او میگوید ما میتوانیم مادهی فعل را از هر زبانای بگیریم (عربی، انگلیسی یا هر چیزی) و بعد مطابق با ساختهای زبان فارسی آن را در کاربردهای مختلف به شکلهای مربوط درآوریم.
خب، این خلاصهای بود ازمقاله. نظرتان چیست؟ این موضوع دغدغهای شده است برایام. آیا ایدهاش عملی است؟ آیا نقدی بر آن وارد نیست؟
فارسی زبان عقیم
***
چون گویا بی.بی.سی. در ایران فیـلتر است، کلِ مقاله را در زیر میآورم.
با بی.بی.سی. تماس گرفتهام و پرسیدهام که آیا کپیی مقاله مجاز است یا خیر، اما هنوز جوابام را ندادهاند. به نظرم کارم مشکلای ندارد و مهمتر از همه بی.بی.سی. در این وسط بعید است کارهای باشد. به هر حال مقاله اولین بار که در بی.بی.سی. منتشر نشده بود و حالا هم بس غریب است که فرض کنیم بی.بی.سی. امتیاز نشرش را از دکتر باطنی گرفته است. به دکتر باطنی هم دسترسی ندارم، پس فعلا کپی میکنم به نیت خیر! اگر کسای معترض بود لطفا بگوید.
(more…)
June 11th, 2008
قابل توجه خوانندگان امریکای شمالی: FDA توصیه کرده است که به دلیل شیوع salmonellosis فعلا از مصرف میوههای زیر خودداری کنید:
۱) گوجه فرنگی (red round tomato)
۲) raw red plum (آلو؟!)
۳) red Roma (؟)
برای اطلاعات بیشتر اینجا را نگاه کنید.
June 10th, 2008
بازیی قشنگی بود و قشنگتر هم میشد اگر ایتالیا گل میزد.
هلند بهتر شروع کرد و نسبتا زود به گل اول دست یازید. گل اولای که به نظر آفساید میآمد و تاثیرش در روحیهی ایتالیاییها مشخص بود. ایتالیاییها در چند دقیقهی بعد از گل اول خیلی نامرتبط بازی کردند و گل دوم هم نتیجهی به هم ریختگیشان بود.
در کل نیمهی اول ایتالیا بسیار بدتر از هلند بازی کرد. در نیمهی دوم بازیی ایتالیا بهتر از نیمهی اول شد و حتی میتوان گفت بازیشان قشنگتر از هلندیها بود. چند موقعیت خوب داشتند که از دست دادند و البته هلند نیز در ضدحملهها خطرناک بود.
نتیجهی نهایی به نظرم بیانگر تفاوت بازیی دو تیم نبود؛ اما شاید برد هلند در هر صورت عادلانهتر مینمود.
من تقریبا هیچوقت طرفدار ایتالیا نبودهام. زمانای از هلند خوشام میآمد ولی این زمان بر میگردد به موقعای که گولیت و فون باستن و ریکارد بازی میکردند (دقیقتر بگویم: به خاطر آنها از هلند خوشام میآمد، تا سالها بعد از اینکه آنها دیگر بازی نمیکردند باز هم به خاطر آنها از هلند خوشام میآمد. و البته هلند همیشه قشنگ بازی میکند و نمیتوان ندیدهاش گرفت). با این همه در این بازی طرفدار ایتالیا بودم. چرا؟ احساس نزدیکیی بیشتری به تیمشان میکردم. دستِ کم سه چهار بازیکنشان را میشناختم. آن طرف فقط دو بازیکن را میشناختم که هیچ نزدیکیای هم بهشان حس نمیکردم.
تکمیلی:
اینجا را بخوانید. دبیر یوفا توضیح میدهد که چرا گل دیروز آفساید نبوده است. توضیح همان است که در کامنتها نوشتهام: تا وقتی استثنا به طور مشخص بیان نشده باشد، سادهترین (و کلیترین) قانون اعمال میشود.
June 9th, 2008
خانم جولیا کمرون توصیه کردهاند صبحها که از خواب پا میشوید بروید و نوشتاردرمانی کنید: سه صفحهی مفصل. هدف البته درمان نیست. هدف خلق است. و اینکه جولیا خانم که هستند چندان هم مهم نیست. من که تا ده دقیقهی پیش نمیدانستم. مهم اما خلق است برای خلایق! هست؟
حال گیریم هدف همان باشد و قصد خلق کرده باشیم: اما مگر میشود به توصیهاش وقتی سر آدم بسشلوغ است عمل کرد؟ ولی امروز که سرم خلوت بود، نبود؟ خلوتتر از هر روز دیگری؛ بیکارتر از هر بیکاری! پس بهانهای نماند و سه صفحهی مفصل و پر آب و تاب نوشتم (بلکه چهار صفحه) برای گل روی شما خوانندگان، و نوشتن همینطور حال میداد و شعف برانگیخت در نویسنده بس زیاد. زمان گذشت (و چه کسای میداند زمان چیست؟) و من دیدم نوشتار ته رنگ سیاه خشونت دارد میگیرد. صفحه را بستم و رفتم کمی سندهای انقلاب را ببینم و حتی سندهای تصویریاش را تا روحیهام شاد شود. چیز چشمگیر زیادی دیده نشد، و وقت میگذشت و میگذشت و میگذشت (ببینم! چرا این سندهای تصویریی انقلاب جایی نیستند؟ من میخواستم سخنرانیهایی ببینم. گویا برادران انقلابی کارهای مهمترین دارند).
بعد فوتبال بود و همزمان صبحانه: پرتغال و ترکیه و نان و نیمرو. امروز صبح زود بیدار شدم، صبحانه اما همچنان دیر-وقت خوردم. عوضاش نهار شد برایام! نان و نیمرو مرا یاد کولکچال میاندازد و شیرپلا (و عدسی نیز!).
و چون صبح زود بیدار شده بودم، خستگی بر من غلبه کرد (گویی کشتی گرفته بودیم - بدانند!). خوابیدیم. و دوباره ساعاتای بعد -انگار نه انگار ساعاتی بوده است- از خواب پریدیدم. اینک چه میشود کرد جز باز سر تسلیم فرود آوردن بر توصیهی خانم کمرون؟
گفتیم بنویسیم، نوشتنی! این هم نتیجهاش. هشیاری لحظه لحظه زیاد میشود. خط اول که همان خط آخر نیست. اما اگر به فکر هشیاری باشی، هیچگاه هیچ اتفاق جالبای در دنیا نمیافتد.
جانام برایتان بگوید خواب میدیدیم کارستان. شما هم که علاقهمندِ خوابهای من، نشستهاید پشت پرده که تفسیر خواب بکنید. بفرمایید، فرمایید! درود بر فروید، درود بر شما:
ابتدا خواب میبینی در SUB هستی (SUB همان Student Union Building است؛ جایی است در دانشگاهمان که معمولا نهارها و عصرانهها و شامها و غیرهمان همانجا است). شلوغ است و پر هیاهو. «م» (دختر) را میبینی. کمی حرف میزنید. دربارهی چه؟ به خاطر ندارم. بعد همدیگر را سفت و سخت میبوسید. متوجه میشوید دوستاش دارد نزدیک میشود. فورا میروی. از دور میشنوی که طرف اعتراض میکند یا شک میکند یا هر چیزی، و «م» هم حق به جانب میگوید دوست onlineام است! عجب!
نمیدانستم علاقهای به «م» دارم. تعجبآور است، چون فکر میکردم (و هنوز هم فکر میکنم) که علاقهای ندارم! ای فروید پدر سوخته!
بعد با عجله به سمت دپارتمانمان میآیم. هوا گند است. ابری است و برف و باران میآید. این موقع سال؟!
فردا روز ارسال مقاله است. «ی» (پسر) را میبینی. چون هوا ابری شده، نمیتواند با تلسکوپ درست کار کند. برایاش افسوس میخوری! میروی به سمت اتاقات. مشکل همه دم کنفرانس کمبود کامپیوتر خالی است (و حس میکنی این همان مشکلای است که ابریبودن آسمان ایجاد کرده است. تلسکوپ و کامپیوتر؟ به چه میاندیشیدهام؟). میبینی یکی روی کامپیوترت log-in کرده تا برنامههایاش را اجرا کند. بدت میآید.
بعد خواب میبینم که گیتار الکتریکای گرفتهام، روی سیم بیساش مقاومتای وصل است (لابد چون الکتریک است دیگر!) و سه سیم پاییناش (از آنجایی که سر شما قرار دارد به پایین) تنها سیمهاییاند که صدایی معقول از آن در میآید. بعد کمی مینوازی، میبینی مشکل دارد. صدایاش شبیه به آنچه باید باشد نیست. تازه قیافهشان بیشتر شبیه به نوار کاست فشرده میماند و رشتههایاش یکی یکی در میآید. فکر میکنی نکند مشکل در این است که درست نمیزنی. میروی مغازهی گیتار-فروشی به شکایت که چه جنس است به من انداختهاید. و البته در درون معترف که شاید من بلد نیستم درست گیتار بزنم و در برون آمادهی استخدام معلمای آنچنان. حرف میزنید. صحبت پیش میآید. به طرز خندهداری کاشف به عمل میآید که برادران گیتارفروش -که مرا به یاد آدمهای نحیف و ریشنزده و درب داغان فیلمهای اروپای شرقی میاندازند- ایرانی هستند. چند سالتان است و چند سالشان و اینها. سال تولدشان را میدانم اما چون از آنها اجازه نگرفتهام نمیتوانم بنویسم.
بعد از خواب میپرم. اولین کاری که میخواستم بکنم این بود که بروم گیتار بگیرم با معلم آنچنان! بعد به ساعت نگاه میکنم: شش بعد از ظهر است. گیتار فروشیها تعطیل هم نباشند، تا من آماده شوم دیگر دیر شده است: خرید در شب خوبیت ندارد! (لابد چون زیر نور مهتابی جنس معیوب میاندازند به آدم دیگر!)
چه میتوان کرد؟ بروم قهوهای بخورم؟ بروم زرشک پلو با مرغ درست کنم؟ لذت حال یا لذت آینده؟ مساله برایمان این است! ولاکن خروج از خانه به قصد خرید کرفس و طبخ خورشت کرفس ممکن نیست. حسِ ناب میخواهد و لذتِ آیندهاش حالام را بدجوری تباه میکند. خرید در روز تعطیل؟! عق!
گیتار چه شد؟ گفتیم برویم یک جستجویی بکنیم. بهتر اینکه بیاندازیماش برای آینده. این قرتیبازیها وقت میخواهد. وقت که هست؟ باشد، باشد، میجوییم!
آها! آن ماجرای دخترک را آن آخرِ نوشتن یادم آمد، بعدا آن وسط اضافهاش کردم. یادآوریی خوابها صاف و صریح نیست. از این نکتهی تکنیکی که بگذریم، راستی راستی ماجرا از چه قرار است؟! هممم؟! نمیدانستم!
June 7th, 2008
نتایج همهی محاسبات و توی سر و کلهی خود-زدنها این بود که بعله، این هم مثل همان قبلی است!
June 3rd, 2008
در این نوشته میخواهم به رسمای اشاره کنم که در صورتی که شما نیز از آن پیروی کنید ممکن است باعث پیشرفت علمیی چشمگیر شما و گروه پژوهشیتان شود.
گروه پژوهشیی ما تابستانها برنامهی جالبای دارد به نام سخنرانیهای چایخوران (tea-time talks) از این قرار که عصر هر روز هفته (به جز جمعهها و البته آخر هفتهها) حدود ساعت چهار بعد از ظهر جمع میشویم و یکی از ما دربارهی موضوع پژوهشیی مربوطی صحبت میکند. معمولا سخنرانیها یا دربارهی یک مقالهی تازه منتشرشده است یا دربارهی نتایج اخیر پژوهش یکی از اعضای گروه. و البته چای و بیسکوییتی نیز فراهم است برای شکمهای گرسنه و تنهای خستهی پس از یک روز کاری.
هدف این کار آشنایی اعضای گروه با طیف وسیعی از پژوهشهای مربوط است. تقریبا هیچکسای نمیتواند همهی مقالههای جدید مربوط به رشتههای نزدیک به کارش را مطالعه کند. اما اگر کسای حاضر باشد مقالهای را بخواند و برایمان تعریفاش کند، شانس اینکه با حوزهی علمیی بزرگتری آشنا شویم افزایش مییابد.
برای گروه نسبتا بزرگی مثل ما که بین بیست تا چهل نفر عضو دارد (بستگی دارد چگونه بشماریم)، پوشش طیف وسیعی از پژوهشهای مربوط کار خیلی سختی نیست. اگر فرض کنیم بیست نفر حضور فعال در این برنامه داشته باشند، هر پنج هفته یکبار نوبت هر فرد میرسد و در نتیجه بار چندان زیادی به او وارد نمیشود. در عوض او شانس این را داشته است که با نوزده مقالهی دیگر نیز آشنا شود بدون اینکه لازم باشد چندین ساعت برای خواندن هر مقاله وقت بگذارد.
این کار تقریبا شبیه به گروههای مطالعه (reading group) است با این تفاوت که در گروههای مطالعه همهی افراد مقالهی مورد نظر را میخوانند و دقیق بررسی میکنند، اما در اینجا فقط یک نفر مقاله را میخواند و البته وظیفهی اوست که به تنهایی آن را ارایه دهد.
شکل ارائه در گروه ما بدین صورت است که مثلا ساعت چهار بعد از ظهر چای و بیسکوییت آماده است و مردم به تدریج میآیند و کمی با هم گپ میزنند. راس ساعت چهار و ربع ارائه شروع میشود و راس ساعت چهار و سی و پنج (بیست دقیقه) تمام میشود. ده دقیقه نیز برای سوالها اختصاص داده میشود و بعدش هر کسای دلاش خواست میتواند بماند و همچنان سوال بپرسد و بقیه هم آزادند تا بروند. البته هیچ محدودیتی برای سوال پرسیدن در میان سخنرانی وجود ندارد و هر وقت ابهامای پیش بیاید، میتوان سوال پرسید. طبیعی است که سخنرانها ممکن است وقت کم بیاورند (مخصوصا اگر زیاد از آنها سوال پرسیده شود) و مجبور میشوند از روی بعضی از اسلایدها بپرند. این دیگر هنر ارائهدهنده است که چگونه وقت را تنظیم کند و سوالها را در صورت لزوم به آخر کار موکول کند.
نمیدانم آیا همهی دانشگاهها و دپارتمانها چنین برنامهی روزانهای دارند یا خیر. در دانشگاههایی که در ایران بودهام، چنین چیزی را ندیده بودم. حتی گروههای مطالعه نیز کمیاب بودند. در اینجایی که الان هستم، گروه مطالعه چیز غریبای نیست و ما چندین و چند تایاش را به طور موازی داریم. اما دو سال پیش سخنرانیی چایخوران برایمان تازگی داشت. ایدهاش سوغات بازدید یکی از بچههای گروه از Gatsby Computational Neuroscience Unit بود که برنامهای داشتند شبیه به همین چیزی که ما سه تابستان اجرایاش میکنیم (الان اینجا تابستان به حساب میآید!). یادم میآید محمد م. پیشترها در یکی از کامنتهایاش گفته بود که چنین چیزی در دپارتمانهای ریاضی معمول است.
به نظرم اگر در دانشگاههای ایران نیز چنین برنامهای گذاشته شود، خیلی خوب خواهد بود. اینگونه یکی از مشکلات پژوهش در ایران -که دوریی کم و بیش گروههای پژوهشیی ایرانی از آنچه در دنیا میگذرد است- تا حدی رفع خواهد شد. نرخ ورود اطلاعات (یا دستِ کم کلیدواژههای پژوهشیی بابِ روز) در این شیوه سریعتر از هر شیوهی ارزان دیگری (از جمله گروههای مطالعه) است (راه گراناش سفر دایم به کنفرانسها است).
البته این کار خیلی ساده نخواهد بود.
اول از همه چنین کاری در جایی معنا دارد که کمینهای از پژوهش -به معنای واقعیی کلمه- انجام شود.
چنین چیزی در ایران نه نایاب ولی کمیاب است. گروه ما در دانشگاه تهران واقعا پژوهش انجام میداد. گروههای دیگری هم بودند که چنان میکردند. در دانشگاه خواجهنصیر چنین چیزی کمتر دیده میشد بود ولی باز هم استادهای خوبی بودند که پژوهش میکردند. IPM هم چنین جوی داشت و از این لحاظ اتفاقا خیلی هم منظم بود. گمان میکنم در دانشگاههای دیگر نیز چنین فعالیتای کم و بیش وجود داشته باشد.
یک نکتهی مهم دیگر نیل قابل ذکر است و آن اینکه حتی اگر در ایران پژوهش انجام شود، پژوهشها بسیار پراکندهاند. حتی به گونهای که ممکن است دانشجویان یک استاد نیز با هم جلسهی مشترک نداشته باشند. نتیجه این میشود که گروه پژوهشی نمیتواند از فشار گروه استفاده کنند تا کارش را بهتر، سریعتر و با انگیزهی بیشتری به پیش ببرد. نکتهی فراموششدهی پژوهش در ایران این است: پژوهش نه در خلاء انجام میشود و نه در تنهایی!
البته ایدههایی دارم که دلیل چنین نقصای چیست. بماند برای فرصتای دیگر.
پس از آن نیاز به کمک استادان داریم. نمیتوانم تصور کنم که چنین فعالیتای بدون کمک استادان انجام شود. آنها حتما لازم است در جلسات شرکت کنند و به طور دایم فیدبک بدهند و البته خودشان نیز باید سخنرانی ارائه دهند. در جلسات چایخوران ما در طول این مدت بین دو تا شش استاد حضور داشتهاند (این اواخر معمولا دو یا سه نفر). در ضمن سه چهار پسا-دکترا نیز در جلسات هستند که فیدبکهای آنها نیز روشنگر است.
کاملا قابل تصور است که همهی استادان نه حوصلهی چنین کاری را دارند و نه چارچوب ذهنیشان با چنین نوع کارهایی همراستا است. بعید میدانم استادهایی که دغدغهی اصلیشان ارائهی ده بارهی یک کتاب قدیمی است و معیار اول ارزیابیشان نمره و معدل و حضور و غیاب است چندان برای این کار مناسب باشند. البته بریبودن از این ویژگیها کافی نیست. استاد خود نیز باید یک پژوهشگر ناب باشد. اگر او حاضر نباشد چارچوبهای کهنه را کنار بزند، سوالهای جدیدی از خود بپرسد، به دنبالشان برود و کارهای مشابه را پیدا کند، آنوقت چه فایدهای از خواندن مقالههای فلان کنفرانس یا نشریه منتشرشده در سالهای اخیر میبرد؟
در ایران چنین استادهایی کمترند، اما من میتوانم چندین و چند تایشان را در هر موسسهای که زمانای در آن درس خواندهام نام ببرم.
در ضمن دانشجویان نیز بهتر است از پیش با فعالیتای به نام پژوهش آشنا باشند. خواندن یک مقالهی پژوهشی برای یک دانشجوی لیسانس میتواند کمی سخت باشد و مهمتر از آن شاید او خیلی خوب نتواند نکات مهم و غیرمهماش را از هم تشخیص دهد. به هر حال هدف این جلسات کمک به دانشجویان (و استادهایی) است که پژوهش انجام میدهند و در بیشتر مواقع دانشجویانی پژوهش انجام میدهند که یا دانشجوی تحصیلات تکمیلی باشند یا دانشجوی سالهای آخر لیسانس. به همین دلیل برپایی چنین جلساتی را با «محوریت» دانشجویان سال اول و دوم لیسانس وقت تلفکنی میدانم.
اگر همهی اینها فراهم شد، هزینهی چای و بیسکوییت معمولا خیلی زیاد نمیشود. همیشه میتوان مکانای پیدا کرد که این جلسات را منظم برقرار کرد و حتی دسترسی به پروژکتور نیز خیلی سخت نیست.
پیش از خاتمه خوب است معایب و دشواریهای این کار را هم بگویم:
* آمادهکردن سخنرانی برای ارایهدهنده وقتگیر است. برای ارایه مقاله، نه تنها نیاز است که مقاله به خوبی فهمیده شود، بلکه باید اسلایدهایی نیز تهیه شود. حتی پسندیده(!) این است که شخص یکی دو بار با خودش تمرین کند تا خوب/بهتر ارایه دهد. به دلیل اینکه ارائهدادن خیلی هم اختیاری نیست (وگرنه جلسات تداوم نمییابند!)، خیلیها ممکن است بخواهند تابع هزینهشان را با پایینآوردن کیفیت ارائهشان کمینه کنند. نتیجه این است که نمیتوان همیشه انتظار سخنرانیهای خوب داشت. خودِ من در همین جلسات یکی دو ارائهی بد داشتهام و دو سه ارائهی خوب. اشتباه اصلیام هم این بوده که وقت کافی برای آمادهکردن سخنرانیها نگذاشته بودم.
* در چنین گروههایی که بیشتر اعضایاش را دانشجویان تشکیل میدهند، بیشتر افراد در ارائهی مطالب کمتجربهاند. نتیجه اینکه کیفیت ارائهها ممکن است خیلی خوب نباشد. کاملا قابل تصور است که یک ارائهی بد حوصلهی هم را سر میبرد و چیزی هم به کسای اضافه نمیکند. در ضمن این موضوع چندان ربطی هم به زبان مادریی فرد ندارد. در دانشگاه ما انگلیسیزبانها ممکن است همانقدر بد ارایه دهند که غیرانگلیسیزبانها! در واقع ارائهی خوب نیاز به نگاهای دارد که خیلیها هنوز به دستاش نیاوردهاند. نگاهای که دایم از خود میپرسد: «چه چیز اینکار اصل است و چه چیزش فرع؟ چه شیوهای برای فهماندن اصل این مطالب بهینه است؟»
اینها را نوشتم تا شاید کمکای باشد برای کسانی که در ایران دوست دارند کیفیت پژوهششان را بالاتر ببرند. اگر این ایده را پیاده کردید، لطفا بهام اطلاع دهید و بگویید نتیجهی کارتان چقدر چشمگیر و موفقیتآمیز بوده است.
پ.ن: ترجمهی بهتری برای tea-time talk به نظرتان میرسد؟ «سخنرانیی چایخوران» دقیقا هممعنا با آن نیست. در ضمن توجه کنید که این موضوع خیلی هم مهم نیست!
May 31st, 2008
تنها زمانای که دلات میخواهد بلاگرولینگ کار نکند آن وقتای است که به اشتباه پینگ کردهای!
البته طبق قانون مورفی حتما کار میکند، و نتیجه همین میشود که میبینید!
* قوانین مورفی
* قوانین عشقِ مورفی
May 30th, 2008
البته که ننوشتن در ضدخاطرات شرمآور است. و اگر تصور شود که ننوشتنام دلیلای بر انجام پروژهای بزرگ است … آه که چه رویای خوشای!
میخواستم از همهی کسانی که ضدخاطرات را میخوانند و همهی آنهایی که [هم میخوانند و هم] نظر میگذارند تشکر کنم.
نه که واقف نباشم هر آن ممکن است به تشکریات روی سنای -از جنس «از زحمات رییس و مرئوس و همکار و اولیا و دوستان و آبدارچی و خانوادهی رجبی خالصانه تشکر میکنم»- تنه بزنم، اما میخواهم بگویم اینکه ضدخاطرات را میخوانید و حضورتان را بیش از تیکای در کانتری نشان میدهید برایام دوستداشتنی است.
نه اینکه دلام آرزو کند کامنتهایام صد برابر شوند، اما اولین چیزی را که هر روز صبح پس از بیدار-شدن چک میکنم کامنتهای وبلاگ است (قبل از خواندن وبلاگهای دیگران، پیش از خواندن ایمیلهای یاهو!یی و حتی تقریبا همزمان به ایمیلهای مهم!). و این البته پیش از صبحانه خوردن است - بدون شک.
وبلاگ است و من هستم و خوانندگاناش دیگر، نه؟
May 27th, 2008
جدا نمیدانم چرا باید چنین خوابای ببینم، ولی به هر حال چند شب پیش خواب Edward Witten را میدیدم! با هم ورقبازی میکردیم. در واقع ورقبازی که نبود؛ کلکهای ورقی بود و باید اعلام کنم که او به شدت سوسک شد.
پریشب هم توی خواب بحث پیش آمد که آیا فرگه (گوتلوب فرگه؛ Gottlob Frege) نظام اخلاقی هم داشته است یا نه. طرق مقابل (دکتر وحید بود به گمانام) اعتقاد داشت که داشته و نظام اخلاقیاش را با راسل مقایسه میکرد، اما من متعجب بودم که اخلاق چه ربطی به فرگه میتواند داشته باشد.
این هم خوابِ بنده!
May 11th, 2008
مطمئن باشید که میدانید اتو را کجا چپاندهاید یا منتظر تبعاتاش باشید.
May 8th, 2008
آنچه زندگیها نیاز دارد، ضربههای مداومی است که هول بدهد و جلو بیاندازد آدمهایی را که در پیچ و ناپیچ زندگی گیر کردهاند و نمیدانند اگر بیاستند و دستها به تسلیم بالا آورند تا ابد متوقف خواهند ماند.
May 6th, 2008
Previous Posts